مامانی و نی نی ها♥

مامانی و نی نی ها♥

آزین و ماهان کوچولوهای مامان و بابا

آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی

نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر 1395ساعت 12:55 توسط مامان مریم

چه روز خوبی بود منو داداشی با عسل و غزل تو شهربازی من خواب بودم تازه از خواب بیدارشدم دیدم تو شهربازی هستیم اونجا مامان مریم تنها بود چون بابامهدی سفر بود و مامان نمیخواس ما دوریشو احساس کنیم😘😘

 

آزین و ماهان

آزین و ماهان

آزین و ماهان

آزین و ماهان

آزین و ماهان

آزین وماهان

آزین وماهان

آزین و ماهان

نوشته شده در شنبه 20 شهريور 1395ساعت 19:10 توسط مامان مریم |

خونه مامانی وقتی داداشی خودش گهوارشو تاب میده🌹

 

محرم امسال با اینکه کوچولو بودم ولی دو شب با بابایی رفتم هیئت و عزاداری روز عاشورا هم رفتم تکیه با بابا غذای امام حسین خوردم🌷🌷🌷

 

 

اینم مراسم دعوتی باباست که به من و ماهان خیلی خوش گذشت و کلی با دوستام بازی کردم😍آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی

 

روزهای خوب برگشتن بابایی از مکه و تموم شدن همه ی دلتنگی ها و دلواپسی ها❤👪💗💓💓آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی

 

اینم از طرف من و ماهان جون داداشی💏💏آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی

اینم من و زهرا جون و ببعی توحیاط چند روز کلی باهاش خوش گذروندم ولی بدش نگهدایش سخت شد خونمونم خیلی کثیف میکرد دیگه کشتیمش😭😭😰

 

 

 

 

 

اینجا یه هفته به اومدن بابایی بود که واسه عقیقه ی یسناجون رفتیم الله اباد و چون مزار نزدیک کویر نمک بود با دوستامون رفتیم کویر حسابی خوش گذشت یه عالمه هم نمک اوردیم😉😉😉

 

آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی 

من اقاجان و پسر دایی❤خونه عمه زهره اخه پسر دایی من پسر عمه ام هم هست😐☺😉😍آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی

 

خونه عمه زهره عکسای ارسالی واسه بابا وقتی مکه بودن واسه اینکه دلتنگ نباشه😎😎

 

آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی

 

دیگه بابام اومده هرکی جرات داره زور بگه با بابام میخورمش😈👺👹

آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی

 اینم مراسم عقیقه ی پسر دایی امیرحسین و به نحوی مراسم خداحافظی بابایی اخه روز بعدش بابا عازم مکه شدن💐💐💐💐

 

آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی 

من خیلی خوشحالم میفهمید یا دادبزنم آ!!!

آخه بابام برگشته 💝🎉🎉🎉🎉

آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی

من و اقاجان وقتی اندازه داداشی بودم💏

 

نوشته شده در دوشنبه 16 آذر 1394ساعت 16:54 توسط مامان مریم |
نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر 1394ساعت 13:24 توسط مامان مریم |
نوشته شده در جمعه 1 آبان 1394ساعت 14:39 توسط مامان مریم |

 

دوستای خوب و عزیزم شما دلاتون پاکه دعا کنین این سفر حج به خیر وخوشی تموم بشه یه صلوات واسه همه ی شهدای جمرات لطف کنین بفرستین این چند روز خیلی ناراحت کننده بود خیلی واسه خانواده هاشون درداوره خدا صبرشون بده دوستای خوبم خواهش میکنم من و بچه هامو از دعای خیرتون بی نصیب نزارین 

 

نوشته شده در جمعه 3 مهر 1394ساعت 23:02 توسط مامان مریم |

عزیزدل مامانی تمام تلاشم رو میکنم که خیلی جای خالی باباجون رو احساس نکنی واسه همین اغلب اوقات میبرمت بیرون خونه دوستان و فامیل تو این مدت هم که گذشت چندتا عروسی و تولد دعوت بودیم و حسابی سرگرم بودی هرچند بازم غیرمستقیم خیلی بهانه میگیری ولی اکثراوقات سرتو گرم میکنیم گل دخترم

بهترین جایی که خیلی هم بهت خوش گذشت تولد عسل و غزل بود که حسابی بازی کردین و کلی خوشحال بودی خدا رو شکر

 

 

 

 

 

 

اینجاهم خونه ی دایی محسن هستش که باباجان بنده خدا در محاصره نوه ها قرار گرفته و هیچ راه فراری نداره😍😍😍

گل دخترمامانی و گل پسر قشنگم بیشتر وقتشونو با اریا و جون و سیماجون هستن و تواین مواقع هستش که خیلی بهتون خوش میگذره و اصلا مامانی اذیت نمیشه خدا همتونو حفظ کنه عزیزای من

اینجاهم با اقاجان و عمو عمه جونیا عکس گرفتیم که بفرستیم واسه بابایی

اینجاهم خونه مامان بزرگ خودمه که ازین جونی بهشون میگه مادرجان محمد 

جالبه که دخترم حسابی با مادرجان دوسته و مادجانم هم خیلی ازین رو دوس داره ایشالله سایشون همیشه رو سر بچه ها و نوه ها باشه 

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر 1394ساعت 22:35 توسط مامان مریم |

 

سلام به همه دوستای گل مامانی

ممنون بابت نظرهای خوبتون ماهان جون داره بزرگ میشه حسابی وقتم پره البته درگیر کارهای دیگه ای هم بودم که بقول اذین جون یکم خوبه یکم بده

اول بدشو میگم اونم درد دوریه حالا خوبش اینه که سفر معنویه

اخه بابای غنچه هام چند روزیه رفتن سفر حج منم کارام چندین برابر شده دلمونم حسابی تنگ شده.

خدا همه مسافرارو سالم به خونشون برگردونه و این زیارت معنوی رو نصیب همه ارزومنداش بکنه

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 21 شهريور 1394ساعت 14:38 توسط مامان مریم |

چندروز پیش طبق معمول با ماژیک هات اومدی سراغم که نقاشی بکشیم بعد که دفترتو ورق زدم دیدم چقدر بعضیاشون بامزه و هنرمندانست این شد که حیفم اومد نذارمشون تو وبلاگت عزیزم

این دفتر رو چند وقت پیش که رفته بودیم به امیر حسین جون سر بزنیم از عمه جون گرفتی دست عمه جون درد نکنه که انقدر مهربونه😘💖🌹

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهريور 1394ساعت 2:49 توسط مامان مریم |

به خاطر تولد داداشی چند ماهیه سر کار نرفتم و دیگه اغلب اوقات نه میدونم چند شنبه ست نه میدونم چندمه ماهه😅😅😅

دیروزم همین جوری اصلا نمیدونستم چندمه ماهه ما خونه مامانی مامان خودم بودیم بابایی بیرون کار داشت وقتی بابایی اومد دیدیم یه کیک خوشگل تو دستشه تازه یادم اومد که تولدمه😄🎊🎈🎉💝🎈🎈

انقدر خوشحال شدم اخه از نوادر بود که من تولدم رو یادم بره 

مامانی هم بنده خدا جا خورده بود💝😘

طی مراسم کاملا عاطفی با مامان هدیه باران بوسه شدیم چه هدیه باارزشی....🌹🌹🌹💖❤💕😉🙏

 همسرخوبم

مهربونیت قشنگه 🌹🌹 هم زبونیت قشنگه

وقتی کنار من باشی🌹🌹🌹باتوبودن قشنگه  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جای همه ی عزیزانم خالی بود💕💖

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد 1394ساعت 13:43 توسط مامان مریم |

امروز در حال فيلم ديدن بودي كه داداش دستشو رسوند به موهات و طبق معمول دلشو خالي كرد و يه دل سير موهات و كشيد و خندهاي مرموزانه میزد😉

 

امروز هم تو آشپزخونه مشغول اماده کردن نهار بودم دیدم صدای هیچکدومتون نمیاد تو این مواقع باید شک کنی یه خبرایی هست واسه همین اومدم ببینم چه خبره دیدم اقا خودشون رو رسوندن به سبد میوه و واسه خودشون انگور خورون راه انداختن😘😘

 

 

اینجاهم داشتم واسه فرنی های ماهان جون بادوم میشکستیم شما خواستی کمک کنی من چند بار بهت گفتم مراقب باش به دستت نخوره شماهم اصرار داشتی ادامه بدی

منم قبول کردم ولی گفتم اگه بخوره به انگشتت حق نداری گریه کنی بعد که منو بابا تو اشپزخونه مشغول کار بودیم دیدم یه صدای خفیف گریه میاد وقتی اومدم دیدم بله سر هاون رو زدی رو انگشتت ولی چون من با شما اتمام حجت کرده بودم سرتو چسبونده بودی به بالش یه بالشتم گذاشته بودی رو سرت که ما صدای گریتو نشنویم مونده بودم بخندم یا ناراحت بشم 

وقتی اومدم بغلت کردم رو بالش جای سه تا دایره خیس بوددوتا چشمات یکی دهنت انقد بامزه بود یه عالم تو دلم به دخمل خندیدم😂😂

 

 

 

اینجاهم مشهد بازی شما و پسر دایی ها خونه باباجان

 

اینجاهم خونه اقاجان شما و دختر عمه های خوب و مهربونت سیما جون و زهرا جون و الهام خانم

اینا هم انگورای باغ اقاجان هستش ماشالله خدا برکت بده

اینم موتور سواری تو داداشی با باباجان و رفتن به باغ باباجانی


 

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد 1394ساعت 16:55 توسط مامان مریم |
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد